داستانك

داستان هاي كوتاه
پیوندهای روزانه صفحه نخست
مدیر وبلاگ
-- parsa  --
درباره وبلاگ

داستانک : داستان فلَش، داستانک یا داستان کوتاه کوتاه (به انگلیسی: Flash Fiction) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته می‌شود و در پی یک کشف ضربه زننده‌است. این کشف می‌تواند غافلگیر کردن خواننده و ایجاد شوک، شوخی و یا نمایش لحظه‌ای زیبا باشد .

نویسندگان
-- parsa -- (80)
پیوند ها
داستانك
آمار
بازدید کل: 25844
پست ها: 80
نظرات: 10
برچسب ها
dostanak
مطالب اخیر
:: خفه شو
:: کار خیر
:: اعتراف پیش از مرگ
:: تقاضای افزایش حقوق
:: دروغ سنج !
:: منشي باهوش
:: سوال از بهلول
:: کار آزمایشی
:: سياست يعنى چى؟
:: اینجا چکار میکنی
پربازدیدترین مطالب
:: چغندر تا پياز، شكر خدا (584)
:: بچه هاي بي تربيت ! (547)
:: خر بیار و باقالی بار کن (522)
:: نصحیت های لقمان... (491)
:: شیری که عاشق آهو شد (479)
:: قبر پولدار و خانه فقیر (478)
:: غرور و خودبينى (476)
:: مليت آدم و حوا…! (476)
:: قرآن را بیاور! (470)
:: تقاضای بهشت (468)
بایگانی
مرداد 1390 (2)
خرداد 1390 (2)
اسفند 1389 (1)
مهر 1389 (1)
شهریور 1389 (2)
مرداد 1389 (5)
تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (4)
اردیبهشت 1389 (5)
اسفند 1388 (14)
بهمن 1388 (43)
خفه شو

یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 10:51 ق.ظ
زن و شوهري با 9 تا بچه در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاده بودند كه پیرمرد نابينايي هم به آنها ملحق شد . اتوبوس كه آمد پر بود و فقط زن و 9 تا بچه تونستند سوار بشوند. به همين خاطر شوهر و پیرمرد نابينا تصميم گرفتند پياده راه بيافتند. بعد از مدتي شوهره از تق تق چوب مرد نابينا عصباني شد و گفت چرا يه تيكه لاستيك سر جوبت نميكني .تق تق اش منوديونه كرد.
 پيرمرد نابینا جواب داد اگه تو هم لاستيك ... مي ذاشتي الان ما سوار اتوبوس بوديم پس خفه شو


نوشته شده توسط -- parsa -- (96 بازدید) (1 نظر)



کار خیر

شنبه 22 مرداد 1390 ساعت 3:54 ب.ظ
شخصی از اضطرار، زنی را به مسجد بُرد و در محرابِ مسجد به کار خیر مشغول شد.
پیشنماز بیامد و چون آنها را در آن حال بدید، از جا برفت و فریاد برکشید که:
شما مگر دین و ایمان و شرف و ناموس و غیرت، ندارید؟
مرد بیچاره سراسیمه شد و با حالتِ زارِ خود گفت:
والله، این همه را دارم، امّا جا ندارم!


نوشته شده توسط -- parsa -- (88 بازدید) (0 نظر)



اعتراف پیش از مرگ

چهارشنبه 18 خرداد 1390 ساعت 1:28 ق.ظ
جک در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.
جک با صدایی ضعیف به همسرش گفت: عزیزم چیزی هست که باید قبل از مرگم پیش تو اعتراف کنم.
همسرش جواب داد: هیچ نیازی نیست.
مرد پافشاری کرد و گفت: حتما باید این کار را انجام بدهم تا در آرامش بمیرم.
مرد ادامه داد: من با خواهرت ، با بهترین دوستش ، با مادرت و با بهترین دوستت رابطه داشتم.
همسرش به آرامی در پاسخ گفت: میدانم عزیزم، حالا بخواب و بگذار که زهر کارش را انجام دهد!


نوشته شده توسط -- parsa -- (124 بازدید) (0 نظر)



تقاضای افزایش حقوق

دوشنبه 2 خرداد 1390 ساعت 2:5 ب.ظ
خدمتکاری به خانم خانه ای که در آنجا کار می کرد،تقاضای افزایش حقوق داد.
خانم خانه که خیلی از این موضوع ناراحت بود، تصمیم گرفت با خدمتکار صحبت کند.
خانم خانه پرسید:
«ماریا، چرا می خوای حقوقت افزایش پیدا کنه؟»
ماریا جواب داد:
«خوب، می دونید خانم، سه دلیل برای اینکه حقوق من باید افزایش پیدا کنه وجود داره!!!»
«اولین دلیل اینه که من بهتر از شما اتو می کنم!»
خانم خانه پرسید:
« کی گفته که تو بهتر از من اتو می کنی؟»
ماریا جواب داد:
«همسرتون این طور می گه!»
خانم خانه گفت:
«اوه!!!»
ماریا ادامه داد:
«دلیل دوم اینه که من بهتر از شما آشپزی می کنم!!!»
خانم خانه با اندکی ناراحتی گفت:
«مزخرفه! کی گفته آشپزی تو بهتر از منه؟؟؟»
ماریا گفت:
«همسرتون این طور می گه!!!»
خانم خانه گفت:
«اوه!!!»
ماریا ادامه داد:
«دلیل سوم اینه که من برای آمیزش بهتر از شما هستم!!!»
خانم خانه با عصبانیت زیاد فریاد کشید:
«آهان!!! این رو هم حتماً همسرم گفته، آره؟؟؟»
ماریا پاسخ داد:
.
.
.
«نه خانم! راننده ی شخصی تون این طوری می گه!!!»
خانم خانه پاسخ داد:
«آهان، باشه، باشه. راستی چقدر دوست داری به حقوقت افزوده بشه؟؟؟»



برچسب ها: dostanak ,
نوشته شده توسط -- parsa -- (132 بازدید) (0 نظر)



دروغ سنج !

شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 12:34 ق.ظ
مردی دستگاه دروغ سنجی خرید که میتونست دست دروغگوها رو کنه!
او برای تست دستگاه جدید خود سفره شام رو در کنار خانواده اش انتخاب کرد
پدر : پسرم امروز در ساعات مدرسه کجا بودی؟
پسر : در مدرسه
روبات : دروغ نگو
پسر : اوکی، دروغ گفتم داشتم فیلم میدیدم
پدر : چه فیلمی؟
پسر : داستان اسباب بازی ها (Toy story)
روبات : دروغ میگه
پسر : اوکی! یه فیلم پرنو
پدر : چییییییییی؟ خدای من، وقتی من هم سن تو بودم حتی نمیدونستم پرنو ...
روبات : پدر دروغ نگو
مادر : فراموشش کنید ، به هر حال اون پسر توئه!
روبات : بییییییییییییب (BEEEEEEEEEEEB)
 



برچسب ها: dostanak ,
نوشته شده توسط -- parsa -- (161 بازدید) (1 نظر)



منشي باهوش

دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 9:49 ق.ظ
يك روز صبح رييس بدون اينكه متوجه باشد زيپ شلوارش را بالا نكشيده وارد شرکت شد
خانم منشي بلافاصله بلند شد و گفت: ببخشيد رييس، آيا شما وقتي منزل را ترك كرديد درب گاراژ را بستيد؟
رييس كه متوجه منظور منشي نشده بود به دفترش رفت و بعد از چند دقيقه متوجه موضوع شد و زيپ شلوارش را بالا كشيد و به ياد جمله طعنه آميز خانم منشي افتاد.
سپس به بهانه يك فنجان قهوه، خانم منشي را به دفترش كشاند و پرسيد:
وقتي شما ديديد كه درب گاراژ باز است آيا جگوار من را هم كه آنجا پارك شده بود ديديد؟
خانم منشي لبخندي زد و گفت: نه قربان نديدم. تنها چيزي كه ديدم يك ميني ماینر با 2 تا لاستيك كهنه بود


نوشته شده توسط -- parsa -- (259 بازدید) (0 نظر)



سوال از بهلول

دوشنبه 15 شهریور 1389 ساعت 12:47 ق.ظ
بهلول را گفتند فرق ” مستراح ” و ” منبر ” چيست؟
گفت در اصلشان فرقي نيست. هر کس که نخواهد در ” جمع ” بريند در آن رود و هرکس که بخواهد ” بر جمع ” بريند بر اين رود


نوشته شده توسط -- parsa -- (343 بازدید) (0 نظر)



کار آزمایشی

جمعه 5 شهریور 1389 ساعت 9:58 ب.ظ
یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند در ایالت کالیفرنیا میرود . مدیر فروشگاه به او میگوید : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم . در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟
پسر پاسخ داد : یک نفر .
مدیر با تعجب گفت : تنها یک مشتری؟ بی تجربه متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
پسر گفت: 134999.50 دلار .
مدیر تقریبا فریاد کشید: 134000 دلار؟ مگه چی فروختی؟
پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم . بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس من هم یک بلیزر شاسی بلند به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟
پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم !


نوشته شده توسط -- parsa -- (356 بازدید) (0 نظر)



سياست يعنى چى؟

پنج شنبه 28 مرداد 1389 ساعت 12:2 ب.ظ
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در موردخانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده ...!؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم ! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه .



نوشته شده توسط -- parsa -- (376 بازدید) (0 نظر)



اینجا چکار میکنی

سه شنبه 26 مرداد 1389 ساعت 5:23 ب.ظ
عزرائیل میره سراغ یک پیرمرده. پیرمرده فرار میکنه به یک کودکستان. عزرائیل
میره بغلش میشینه، می‌پرسه اینجا چکار میکنی‌، پیرمرده میگه دارم قاقا میخورم، عزرائیل یه نگاش میکنه، میگه باشه قاقاتو بخور بریم ددر.

نوشته شده توسط -- parsa -- (309 بازدید) (0 نظر)



کجایی؟

پنج شنبه 21 مرداد 1389 ساعت 1:10 ب.ظ
اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ کجایی؟ آقا جواب می ده: سر کارم هستم تو دفترم !

[ ادامه مطلب ]

نوشته شده توسط -- parsa -- (398 بازدید) (0 نظر)



كاري ندارد

شنبه 9 مرداد 1389 ساعت 4:20 ب.ظ
مردي بدشكل مريض بود . طبيب به او گفت : اگر قي كني حالت خوب مي شود .مرد گفت : من هيچ وقت نمي توانم قي كنم . يكي از حضار گفت : كاري ندارد ، در آينه به صورت خود نگاه كن خود به خود حالت به هم مي خورد و قي مي كني .

[ ادامه مطلب ]

نوشته شده توسط -- parsa -- (403 بازدید) (1 نظر)



سر بي كلاه

جمعه 8 مرداد 1389 ساعت 5:22 ب.ظ
كلي از حمام بيرون آمد كلاهش دزديده بودند . با حمامي ماجرا ميكرد . گفت : تو اينجا آمدي كلاه نداشتي . گفت : اي مسلمان اين سر از آن سرهاست كه بي كلاه به راه توان برد ؟

[ ادامه مطلب ]

نوشته شده توسط -- parsa -- (393 بازدید) (0 نظر)



دست نماز

دوشنبه 7 تیر 1389 ساعت 7:51 ب.ظ
روزی ملا به گرمابه رفت و بعد از آنکه خود را شست و خشک کرد یک دست نماز هم گرفت. دم در گرمابه‌دار از او پرسید: آقا شما چی داشتید؟ ملا پاسخ داد: حمام کردم و بعد هم یک دست نماز گرفتم. گرمابه دار گفت: ۲ قران برای حمام و ۲ قران برای دست نماز. ملا جواب داد که چرا ۲ قران برای دست نماز؟ گرمابه دار گفت: همین که هست. ملا بلافاصله فشاری به خود آورد و باد صداداری از خود خارج کرد و بعد هم مضفرانه گفت: دست نماز مال خودت. حالا حساب من می‌شود ۲ قران بابت حمام!


نوشته شده توسط -- parsa -- (345 بازدید) (2 نظر)



حقوق اين ماه

یکشنبه 30 خرداد 1389 ساعت 1:12 ق.ظ
زن: ببينم حقوق اين ماهت کجاست؟
زن: بذار جيباتو بگردم!
زن (در حالي که جيب پشت شلوار شوهرش رو چک مي کنه):پس کجا قايمش کردي ذليل مرده؟!
مرد با گريه: به خدا تو جيبام نيست!
زن: اي وا اونجا رو کيفم گذاشتيش!
مرد: امون نميدي  بهت بگم که
زن: مرسي عزيزم بيخود نيست من اينقدر دوست  دارم!


نوشته شده توسط -- parsa -- (445 بازدید) (0 نظر)



[نوشته های پیشین]

خوراک مطالب   خوراک پیوندهای روزانه   خوراک نظرات POWERED BY TARLOG.COM